|
روایت علی سلمه ای دوست وهمرزم حمید:
عرا قی ها سوسنگرد را گرفته بودند و ما نمی دانستیم .
با یک تویوتای مخصوص بهداری رفتیم تو شهر .پنج شش نفری می شدیم .
تمام شهر ریخته بود به هم .یک حالت غیر عادی .آقا سید حمید گفت :برویم سپاه .هیچ کس تو سپاه نبود . گفت :برویم فرماندهی .آنجا هم کسی نبود .یک نفر آمد از ما پرسید که شما کی هستید .
اینجا چکار می کنید .از نگاهش معلوم بود با عراقی ها ارتباط داشته
با چرب زبانی می خواست نگاهمان دارد تا برود خبر دهد .
با تدبیر آقا سید حمید از دستش در رفتیم و رفتیم ژاندار مری و از آنجا هم حرکت کردیم به بیرون شهر .
دیدیم شهر را دارند می کوبند .حاج مهدی باقری رانندمان بود .پا را گذاشت روی پدال گاز و سر عت را گرفت .
تانک های عراقی داشتند از سوسنگرد می رفتند طرف حمیدیه .
ما را که دیدند ،بستندمان به گلوله .گلوله از بغل گوش مان رد می شد و نمی دانستیم چکار کنیم .
آقا سید گفت :تند تر گاز بده ،حاجی !و حاجی باقری پا را روی پدال گذاشت .
ماشین بال در آورده بود و می رفت .
همه مان حس عجیبی داشتیم .
فکر می کردیم اگر سرعتمان بیشتر باشد ،تیر و تر کش به ماشین کاری نیست .
ایستاده بودم کنار یک ماشین .
منتظر کسی بودم .یک ماشین آمد اعلام کرد گردان 452 تخریب شده.
اول نفهمیدم چی گفت .بیشتر به فکر آن بودم که باید سر وقت می آمده و نیامده بود .
به ساعتم نگاه می کردم و چشم می چرخاندو تا طرف بیاید سر قرار .احساس کردم دلم آزرده شده .طبیعی بود .
ناراحتی ام می توانست برای نیامدن دوستم باشد .
ولی دیدم نه از دوستم ناراحت نیستم . از خودم ناراحتم .
گفتم :452!!؟دلم یک دفعه فرو ریخت .
گفتم: نکند سید ؟لبم را گاز گرفتم و گفتم :خدا نکند .
گفتم ای دل غافل!دیدم دلم بد جوری شور می زند .
ماشین آمد و دوباره رد شد و اسم سید را گفت.
یک چیزی تو گلوم باد کرد .زدم به پیشانی خودم وگفتم :خاک بر سرت علی !جا ماندی .
راه می رفتم و حرف می زدم .
می گفتم :تو را به جدت قسم شفاعتم کن!اصلا نفهمیدم از کنار دوستم رد شدم همین طور راه می رفتم وبا خودم حرف می زدم .
|